❦

غزل شمارهٔ ۳۷۴

چند لحظه آرام بگیر، نیت کن و غزلت را بخوان.

همهٔ غزل‌ها

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

شرابِ ارغوانی را گلاب اندر قَدَح ریزیم

نسیمِ عِطرگردان را، شِکَر در مِجمَر اندازیم

چو در دست است رودی خوش، بزن مطرب سرودی خوش

که دست‌افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا! خاک وجود ما، بدان عالی‌جناب انداز

بُوَد کآن شاهِ خوبان را نظر بر مَنظَر اندازیم

یکی از عقل می‌لافد، یکی طامات می‌بافد

بیا کاین داوری‌ها را به پیشِ داور اندازیم

بهشت عَدْن اگر خواهی، بیا با ما به میخانه

که از پای خُمَت روزی، به حوضِ کوثر اندازیم

سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز

بیا حافظ که تا خود را، به مُلکی دیگر اندازیم

برداشتی برای تأمل

این غزل را فرصتی برای مکث بگیر؛ کدام بیت با حال امروزت نزدیک‌تر است؟ احساس و برداشت خودت را بنویس و برای تصمیم‌ها، شرایط واقعی زندگی را هم در نظر بگیر.

این برداشت تحریریهٔ ویرازو است؛ پیش‌بینی یا تعبیر منسوب به حافظ نیست.
متن در گنجور

انتخاب غزل تصادفی است. متن اشعار کلاسیک از داده‌های گنجور؛ برای سرگرمی و تأمل.

بازگشت به فال و سرگرمی

متن آهنگ