❦

غزل شمارهٔ ۴۲۸

چند لحظه آرام بگیر، نیت کن و غزلت را بخوان.

همهٔ غزل‌ها

سحرگاهان، که مخمورِ شبانه

گرفتم باده با چنگ و چَغانه

نهادم عقل را ره ‌توشه از مِی،

زِ شهرِ هستی‌اش کردم روانه

نگارِ مِی‌فروشم عشوه‌ای داد،

که ایمن گشتمَ از مکرِ زمانه

زِ ساقیِ کمان ‌ابرو شنیدم؛

که ای تیرِ ملامت را نشانه!

نبندی زان میان طرفی، کمروار،

اگر خود را ببینی در میانه

برو، این دام بر مرغی دگر نِه

که عَنقا را بلند است آشیانه!

کِه بَندد طرفِ وصل ازْ حُسنِ شاهی؟

کِه با خود عشق بازد جاودانه‌؟

ندیم و مطرب و ساقی، همه اوست؛

خیالِ آب و گل در رَه، بهانه

بِده کشتیِ مِی تا خوش برانیم،

از این دریایِ ناپیداکرانه

وجودِ ما معمایی‌ست، حافظ؛

که تحقیقش، فُسون است و فِسانه

برداشتی برای تأمل

به خواسته‌های قلبت گوش بده و در کنارش مرزها و نیازهای خودت را بشناس. توجه و مهربانی وقتی ارزشمندند که دوطرفه باشند.

این برداشت تحریریهٔ ویرازو است؛ پیش‌بینی یا تعبیر منسوب به حافظ نیست.
متن در گنجور

انتخاب غزل تصادفی است. متن اشعار کلاسیک از داده‌های گنجور؛ برای سرگرمی و تأمل.

بازگشت به فال و سرگرمی

متن آهنگ