❦

غزل شمارهٔ ۴۹۱

چند لحظه آرام بگیر، نیت کن و غزلت را بخوان.

همهٔ غزل‌ها

به چشم کرده‌ام ابرویِ ماه‌سیمایی

خیالِ سبزخطی، نقش بسته‌ام جایی

امید هست که منشورِ عشق‌بازیِ من

از آن کمانچهٔ ابرو رسد به طُغرایی

سَرم زِ دست بشد، چشم از انتظار بسوخت

در آرزویِ سر و چشمِ مجلس‌آرایی

مُکدّر است دِل، آتش به خرقه خواهم زد

بیا! ببین! که کِرا می‌کُند تماشایی

به روزِ واقعه، تابوتِ ما زِ سرو کنید

که می‌رَویم به داغِ بلندبالایی

زمامِ دِل به کسی دادِه‌ام منِ دَرویش

که نیستش به کس از تاج و تخت، پروایی

در آن مَقام که خوبان ز غَمزه، تیغ زنند

عجب مدار سَری اوفتاده در پایی

مرا که از رخِ او، ماه در شبستان است

کجا بود به فروغِ ستاره، پروایی؟

فراق و وصل چه باشد؟ رضایِ دوست طلب

که حیف باشد از او، غیرِ او، تمنایی

دُرَر ز شوق برآرند ماهیان به نثار

اگر سفینهٔ حافظ رسد به دریایی

برداشتی برای تأمل

روزنه‌های کوچک امید را جدی بگیر. به جای منتظر ماندن برای تغییر بزرگ، کاری را انتخاب کن که امروز از دستت برمی‌آید.

این برداشت تحریریهٔ ویرازو است؛ پیش‌بینی یا تعبیر منسوب به حافظ نیست.
متن در گنجور

انتخاب غزل تصادفی است. متن اشعار کلاسیک از داده‌های گنجور؛ برای سرگرمی و تأمل.

بازگشت به فال و سرگرمی

متن آهنگ