غزلهای حافظ
فال بگیرغزل ۱۲۱
هر آن کاو خاطِرِ مَجموع و یارِ نازنین داردغزل ۱۲۲
هر آنکه جانِبِ اَهْلِ خُدا نگه داردغزل ۱۲۳
مطربِ عشق عجب ساز و نوایی داردغزل ۱۲۴
آن که از سُنبُلِ او، غالیه تابی داردغزل ۱۲۵
شاهد آن نیست که موییّ و میانی داردغزل ۱۲۶
جان، بیجمالِ جانان میلِ جهان نداردغزل ۱۲۷
روشنیِ طلعتِ تو ماه نداردغزل ۱۲۸
نیست دَر شهر نگاری که دلِ ما بِبَرَدغزل ۱۲۹
اگر نه باده غمِ دل ز یادِ ما بِبَرَدغزل ۱۳۰
سحر بلبل حکایت با صبا کردغزل ۱۳۱
بیا که تُرکِ فلک خوانِ روزه غارت کردغزل ۱۳۲
به آبِ روشنِ می، عارفی طهارت کردغزل ۱۳۳
صوفی نَهاد دام و سَرِ حُقِّه، باز کَرْدغزل ۱۳۴
بلبلی خونِ دلی خورد و گلی حاصل کردغزل ۱۳۵
چو باد، عزمِ سرِ کویِ یار خواهم کردغزل ۱۳۶
دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کردغزل ۱۳۷
دل از من بُرد و روی از من نهان کردغزل ۱۳۸
یاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکردغزل ۱۳۹
رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکردغزل ۱۴۰
دلبر بِرَفت و دلشدگان را خبر نکردغزل ۱۴۱
دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد؟غزل ۱۴۲
دوستان دخترِ رَز توبه ز مستوری کردغزل ۱۴۳
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکردغزل ۱۴۴
به سِرِّ جامِ جم آنگه نظر توانی کرد
هر آن کاو خاطِرِ مَجموع و یارِ نازنین داردغزل ۱۲۲
هر آنکه جانِبِ اَهْلِ خُدا نگه داردغزل ۱۲۳
مطربِ عشق عجب ساز و نوایی داردغزل ۱۲۴
آن که از سُنبُلِ او، غالیه تابی داردغزل ۱۲۵
شاهد آن نیست که موییّ و میانی داردغزل ۱۲۶
جان، بیجمالِ جانان میلِ جهان نداردغزل ۱۲۷
روشنیِ طلعتِ تو ماه نداردغزل ۱۲۸
نیست دَر شهر نگاری که دلِ ما بِبَرَدغزل ۱۲۹
اگر نه باده غمِ دل ز یادِ ما بِبَرَدغزل ۱۳۰
سحر بلبل حکایت با صبا کردغزل ۱۳۱
بیا که تُرکِ فلک خوانِ روزه غارت کردغزل ۱۳۲
به آبِ روشنِ می، عارفی طهارت کردغزل ۱۳۳
صوفی نَهاد دام و سَرِ حُقِّه، باز کَرْدغزل ۱۳۴
بلبلی خونِ دلی خورد و گلی حاصل کردغزل ۱۳۵
چو باد، عزمِ سرِ کویِ یار خواهم کردغزل ۱۳۶
دست در حلقهٔ آن زلفِ دوتا نتوان کردغزل ۱۳۷
دل از من بُرد و روی از من نهان کردغزل ۱۳۸
یاد باد آن که ز ما وقتِ سفر یاد نکردغزل ۱۳۹
رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکردغزل ۱۴۰
دلبر بِرَفت و دلشدگان را خبر نکردغزل ۱۴۱
دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کرد؟غزل ۱۴۲
دوستان دخترِ رَز توبه ز مستوری کردغزل ۱۴۳
سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکردغزل ۱۴۴
به سِرِّ جامِ جم آنگه نظر توانی کرد